پس از انقلاب کپرنیکی در علم جدید، که به شکست سیطره ارسطوگرایی و اقتدار کلیسایی انجامید و با عبور از کسانی چون: گالیله، کپلر و نیوتن به اوج خود رسید، نسلی از فیلسوفان پدید آمدند که جملگی نیوتن و روش علمی او را مبداء و مبنای کار خویش، قرار داده بودند.

نیوتن، فرضیه‏بافی‏های بی‏حاصل بدون رجوع به متن واقعیت فیزیکی (آزمایش) و تبیین پدیدارهای طبیعی از روش‏های پیچیده را رد می‏کرد. چراکه معتقد بود پدیدارهای فیزیکی را همواره باید از ساده‏ترین راه ممکن تبیین کرد.

بر همین قیاس فیلسوفان متأثر از او و در رأس همه آنها کانت، معرفت‏شناسی را به جای هستی‏شناسی، اساس اندیشه فلسفی قرار دادند و فلسفه را از سیستم‏سازی به جانب «تحلیل» بردند. مقاله حاضر، زوایایی از این ماجرای بزرگ فلسفی را، مورد بحث قرار می‏دهد.

شکی نیست که قهرمان عرصه «معرفت‏شناسی» در فلسفه غرب، ایمانوئل کانت است. گرچه در میادین «اخلاق» و «زیبایی‏شناسی» جولان داده و گوی سبقت را از هماوردان خویش ربوده، ولی عظمت فلسفی‏اش در «معرفت‏شناسی» متجلی می‏گردد. این که، چرا کانت به معرفت‏شناسی می‏پردازد و درصدد بنای یک نظام فلسفی برمی‏آید، مسأله‏ای است که از حوصله این مقاله خارج است، تنها این مطلب را باید گوشزد کرد که دیوید هیوم ) David Hume( فیلسوف تجربه‏گرای انگلیسی. یکی از موءثرترین عوامل در کشاندن کانت به حوزه معرفت‏شناسی است. به نظر نگارنده این سطور. «معرفت‏شناسی» کانت به طور عمده، نتیجه انتقادهای هیوم از اصل علیت و به تبع آن، شکل‏گیری معرفت است. مهمترین تاکتیک کانت در قبال هیوم، تغییر جایگاه سوژه و ابژه یا به عبارت واضح‏تر، فاعل شناسا و متعلق شناخت در شکل‏گیری معرفت است، که خود کانت باعنوان «انقلاب کپرنیکی» از آن، یاد می‏کند. انتقاد هیوم مبنی بر این‏که، ما هیچ انطباعی از علیت نداریم، به معرفت‏شناسی کانت آسیبی نمی‏رساند، زیرا جایگاه علیت از جهان خارج، به ذهن منتقل می‏شود و همچون یک امر پیشین یا مسبوق از تجربه، تلقی می‏گردد. نویسنده این مقاله، تلاش می‏کند، تا یک تحلیل جامع، از انقلاب کپرنیکی کانت ارایه داده و زمینه پیدایش آن را، به رشته بحث کشانده و مسایل پیرامون آن را، در بوته نقد گذارد.

کانت، نگرش خود نسبت به معرفت را، به انقلاب کپرنیکی تشبیه می‏کند، مسأله مهم این است، که چرا وی از «انقلاب» سخن می‏راند، چون انقلاب مستلزم دگرگونی است و آن هم از نوع ریشه‏ای و بنیادی. دکارت، پدر فلسفه جدید است و تمام فلاسفه بعد از وی، به گونه‏ای یا هر یک به‏نحوی، تحت تاثیر او هستند. در این که، دکارت هم در متدولوژی و هم در فلسفه، انقلابی ایجاد کرد، هیچ شکی نیست.

متدولوژی قرون و وسطا، وارث قیاس ارسطویی بود و مجهولی رامعلوم نمی‏کرد (1) و کشفی را برای بشر به ارمغان نمی‏آورد، لذا علوم، در حد صباوت مانده بود. از طرف دیگر فلسفه، موجود محور بود و به انسان، عنایت چندانی نمی‏کرد. میان ذهن و عین، شکافی عمیق وجود داشت و حقیقت، مطابقت ذهن با عین بود.

این نوع نگرش فلسفی بر تفکر قرون وسطا استیلا داشت، تا این که به فرانسیس بیکن می‏رسیم. او آمد و متدولوژی علوم را از قیاس به استقراء مبدل کرد،(2) و غایت علم را، تسلط بشر بر طبیعت دانست و راه را برای ظهور دکارت هموار ساخت. متدولوژی دکارت، شیوه ریاضی بود و می‏خواست این روش را، به تمام علوم سرایت دهد.(3) فلسفه را از موجود محوری، به انسان محوری، مبدل ساخت و عقل جزیی را، جایگزین عقل کلی کرد. بنابراین، اومانیسم فلسفی متولد شد و انسان، معیار شناخت حقایق گردید، زیرا دکارت برای اثبات هرچیزی، از سوژه مدد می‏جست وتصورات واضح و متمایز را، حقیقت می‏انگاشت. پس از منظر دکارت، حقیقت هر چیزی است که انسان آن را حقیقت، تشخیص دهد.

با پیدایش اومانیسم، فلسفه کم‏کم به سوی روانشناسی سوق پیدا کرد، زیرا انسان محوری، این اقتضا را داشت تا به روان و ذهن او، توجه بیشتر بشود و این امر، بیشتر در مسأله معرفت یا شناخت ( knowledge) خود را نشان داد. پس از دکارت، هیوم بیش از همه، سلاح روانشناسی را به کار گرفت و زیر پای شناخت و به تبع آن، علوم را جاروب کرد. حجت هیوم، در این که علیت، عادت ذهن است و ما در جهان خارج، ضرورت و به تبع آن، نه علیت را با حواسمان ادراک نمی‏کنیم، یک استنتاج روانشناسی است، نه فلسفی.

«ابتکار کانت»

تلاش کانت برای احیای معرفت دوجنبه داشت: یک جنبه روانشناسی و یک جنبه فلسفی. در وادی روانشناسی، کانت، ذهن و عملکرد آن را، مورد مطالعه قرار می‏دهد و چگونگی شناخت را، تبیین می‏کند. در قلمرو فلسفه، به دنبال ضرورت است و می‏خواهد وجود این ضرورت را، از طریق عقل اثبات کند.

کانت، مغلطه هیوم را به خوبی تشخیص می‏دهد. این‏که ما، چون ضرورت را تجربه نمی‏کنیم، بنابراین وجود ندارد، یک مسأله روانشناسی است. اگر اینطور باشد، پس چگونه ضرورت در علوم ریاضی، قابل توجیه است که خود هیوم هم، بدان اذعان دارد؟ به هر حال، کانت در پی آن است تا ضرورت را با زبان فلسفه تبیین نماید. بر این اساس متوسل به مفاهیم و احکام پیشین می‏شود. واضح و مبرهن است، که مفاهیم و احکام پیشین هیچ صبغه روانشناسی ندارد، ولی از طرفی، ما می‏بینیم که قسمتی از کار کانت روان‏شناسی است. بنابراین،او باید بین نگرش روانشناسی و دیدگاه فلسفی‏اش نسبت به مسأله شناخت، یک تلاطم وارتباط ایجاد کند، و بدین سان به تعبیر خود، دست به انقلاب کپرنیکی می‏زند.

کپرنیک، یک منجم بود. او متوجه شد که درست است خورشید از مشرق زمین عبور می‏کند و به مغرب می‏رود اما نمی‏توان چنین نتیجه گرفت که زمین ثابت است و خورشید به دور آن می‏گردد. اگر فرض کنیم، زمین به دور خورشید می‏گردد و خورشید ثابت است، از لحاظ آثار ظاهری هیچ فرقی به حالت اول، نخواهد داشت. درحالی که امور و پدیدارهای نجومی، بنا به فرض خورشید مرکزی، بهتر از فرضیه زمین محوری، قابل توجیه‏اند و تحقیقات نجومی متعاقب نشان داد که در واقع اینطور است.(4)

به همین منوال، کانت می‏گوید: اشیاء نمی‏توانند متعلق معرفت قرار گیرند، مگر آن که با ذهن عامل معرفت، مطابق شوند. پس باید فرض کنیم که ذهن، فعال است امااین فعالیت به این معنی نیست که ذهن، اشیاء را از عدم خلق می‏کند. معنی آن این است که ذهن، صور شناسایی خود را به اصطلاح بر مواد خام شناسایی که از بیرون می‏آیند، تحمیل می‏کنند واین صور شناسایی خود گونه‏ای از مفاهیم پیشین‏اند، یعنی از تجربه اخذ نشده‏اند. بنابراین، دارای ضرورت‏اند، البته ضرورت فلسفی.(5)

پیشتر گفتیم که انقلاب کپرنیکی کانت، پلی بود بین نگرش روانشناسی و فلسفی او، حال ببینیم این امر چگونه ممکن است. کانت می‏دید که استحکام بنای معرفت مبتنی بر ضرورت است و این ضرورت نمی‏تواند در جهان خارج وجود داشته باشد، زیرا در این صورت، باید با حس ادراک شود و چنین امری، محال است. پس ضرورت را، به ذهن منتقل می‏کند تا از آسیب شکاکیت مصون بماند ولی از طرفی دیگر، باید عملکرد ذهن را از منظر روانشناسی بیان کند.

زیرا او معتقد است از طریق احساس، متعلق معرفت به ذهن، منتقل می‏شود و احساس، ربطی به فلسفه ندارد. بنابراین، آن را باید ازطریق روانشناسی تبیین کند. این است که مسأله شهود حسی را، بیان می‏کند و می‏گوید: اعیان به وسیله احساس، به ما عرضه می‏شوند و ذهن از این حساس، متأثر می‏شود.

پس درذهن، دوکار صورت می‏گیرد. یک سری اعمال روانشناختی و دیگر فلسفی. بنابراین، ذهن یا فاعل مدرک، محورشناخت قرارمی‏گیرد و این کاری است شبیه کاری که کپرنیک درنجوم انجام داد، یعنی خورشید را، محور و مرکز قرار داد و زمین و دیگر سیارات را، درحال دوران به گردخورشید دانست. حال، مسأله مهم این است که چگونه کانت بین مفاهیم پیشین که صبغه فلسفی دارند و عملکرد ذهن که صبغه روانشناختی دارد، پیوند ایجاد می‏کند. توضیح آن این است، که ما می‏بینیم مفاهیم پیشین یا مقولات، ساختار ذهن است، نه عملکرد ذهن وشهود حسی، عملکرد ذهن است، نه ساختار ذهن. کانت خود می‏گوید که شناخت بشری، از دو منشأ حاصل می‏شود یکی احساس و دیگری فهم و مشارکت و هردو قوه، برای حصول، شناخت لازم است. روشن است که احساس، صبغه تجربی دارد و فهم، صبغه فلسفی و بین این دو، شکاف عمیقی وجود دارد، پس چگونه کانت بین این دو ارتباط ایجاد می‏کند؟

«ربط بین فهم واحساس»

کانت، زمان را، حلقه رابط بین کثرات داده‏های شهود و مقولات و نیز محصول تخیل می‏داند. به نظر کانت تخیل، قوه واسطه‏ای بین فاهمه و احساس و حامل شاکله‏هاست. شاکله به طور کلی، جریان عملی است برای ایجاد صور ذهنی، که مقوله‏ای را شکل می‏دهند یا محدود می‏سازند تا بتواند بر کثرات داده‏های شهود اطلاق گردند. شاکله چون کلی است با مفهوم شباهتی دارد و چون صورت ذهنی جزئی است با کثرات شهود مشابه است و از این رو، تخیل، قادر است بین مفاهیم فاهمه و کثرات شهود، وساطت کند. به عبارت دیگر، تعیین استعلایی زمان که ناشی از تخیل است، مثل این است که یک پای خود را درهریک از دو عرصه داشته باشد! با مقوله‏ای که خود شاکله آن است، از این جهت تجانس دارد که کلی و مبتنی برقاعده پیشینی است، با کثرات داده‏های شهود از این حیث متجانس است که زمان درتمام تصورات تجربی، کثرات داخلی وجود دارد. بدین‏سان، اطلاق مقوله به کثرات داده‏های شهود به وسیله تعیین استعلایی زمان، ممکن می‏گردد که به عنوان شاکله مفاهیم فاهمه، دخول کثرات داده‏های شهود را تحت مقولات میسر می‏سازد. (6)

باری، انقلاب کپرنیکی کانت مستلزم آن بود که فاعل مدرک، محور شناخت قرارگیرد و اعیان با ذهن، مطابقت کنند، نه بالعکس. ما گفتیم دلیل انقلاب کپرنیکی کانت آن بود که به بنیادهای تشکیل دهنده شناخت ضرورت بخشد، البته ضرورت فلسفی، و این ضرورت، تنها در ذهن می‏تواند به وجود آید. مسأله دیگر، این که انقلاب کپرنیکی کانت، روانشناسی را از فلسفه جدا کرد. و مغلطه هیوم را، که با سلاح روانشناسی به جنگ فلسفه می‏رفت، آشکار ساخت. اما نکته مهم دراینجاست، که آیا واقعاً این عمل کانت، انقلاب بود یا افراد یگر، بر او سبقت جسته بودند. تا قبل از کانت، هم محوریت فاعل مدرک و هم اومانیسم فلسفی و هم سوب‏ژ کتیویسم و هم ایده‏آلیسم، به واسطه دکارت مطرح شده بود و کانت، وارث این چهار اصل بود. پس انقلاب کانت، چگونه توجیه می‏شود؟ برای پاسخ به این سوءال باید سه محور را در فلسفه کانت مورد بررسی قرار دهیم.ا لف) رابطه سوره و ابژه ب) ایده آلیسم استعلایی ج) مسأله حکم به عنوان پایه شناخت.

سوژه و ابژه (ذهن و عین)

سوژه و ابژه، به طور جدی درفلسفه ارسطو مطرح می‏شود. البته، با تعابیر دیگری، یعنی ذهن و عین. درشناخت ارسطویی، هم سوژه اهمیت دارد و هم ابژه، ولی مساله اساسی این است که شناخت واقعی عبارت است از مطابقت سوژه با ابژه یا ذهن با عین. پس درتلقی ارسطو عین، جنبه محوریت دارد و ذهن، تابع اوست. (7) این نگرش تا دکارت ادامه دارد. دکارت می‏آید و مسأله را برعکس می‏کند، بدین نحو که نقش اصلی را، به سوژه می‏دهد و برای ابژه، اهمیتی قایل نمی‏شود. کانت هم، عملکرد اصلی را در مساله شناخت، از آن سوژه می‏داند ولی مانند دکارت شناخت را به تصورات واضح و متمایز منحصر نمی‏کند، بلکه می‏گوید حواس، ماده خام شناسایی را از طریق ابژه فراهم می‏آورد و سوژه به آن صورت می‏بخشد. پس ما مشاهده می‏کنیم که هم دکارت و هم کانت، عامل محوری شناخت را سوژه می‏دانند ولی چه تفاوتی میان این دو است؟

درپاسخ به این سوءال باید بگوییم که، دکارت برای ابژه، اهمیتی قایل نیست ولی کانت ابژه را هم دخیل می‏داند و معتقد است: فاهمه یا ذهن بدون ابژه، تهی است. تفاوت دیگر، این است که دکارت، شناخت را مبتنی بر تصورات می‏داند و کانت، بر احکام، از اینجاست که دو ایده‏آلیسم متفاوت، از این دو فیلسوف تولد می‏یابد. ایده‏آلیسم دکارت، یک طرفه است و قائم به سوژه. براین اساس، با رئالیسم هیچ رابطه‏ای ندارد ولی ایده‏آلیسم کانت، دوسویه است و با رئالیسم مرتبط است. زیرا صورت و ماده‏ای که کانت درشناخت مطرح می‏کند این اقتضا را دارد که ایده‏آلیسم او با رئالیسم ارتباط داشته‏باشد، اما دراینجا ایده‏آلیسم کانت، استعلایی است و رئالیسم او، تجربی. به عبارتی روشنتر، کانت می‏آید هم ذهن و هم جهان خارج را به دو بخش تقسیم می‏کند. ذهن از شهود حسی، متأثر می‏شود و ازاین طریق، ماده خام شناسایی فراهم می‏گردد. تا اینجا کار ذهن، یک کار تجربی است، یعنی تجربه است که ذهن را، متأثر می‏کند. ولی ذهن می‏آید و مقولات را، که صبغه فراتجربی دارند بر مواد خام شناسایی، انطباق می‏دهد و بدین نحو، شناخت حاصل می‏گردد. پس این، یک ایده‏آلیسم استعلایی است یعنی ذهن، مجهز به مفاهیم فراتجربی است، که کار اصلی شناخت را برعهده دارند. ازطرف دیگر، کانت جهان خارج را به دو بخش تقسیم می‏کند. یکی نومن و دیگری فنومن. به نظر کانت، فراتر از عالم تجربه، یک واقعیت ناشناخته نفس‏الامری وجود دارد که از آن به ذات معقول یا نومن تعبیر می‏کند. علت این‏که ذهن نمی‏تواند به عرصه عالم نومن قدم نهد، این است که برای شناسایی دو ابزار بیشتر دارد، که حساسیت ودیگری فاهمه است. صرف محسوس‏شدن امری به معنی زمانی بودن آن است، اما امور نفس‏الامری که در قید زمان نیستند، محال است درحساسیت ممثل شوند. مفاهیم محض فاهمه هم تنها و تنها بر شهودات فراهم آمده از تجربه حسی قابل اطلاع‏اند. (8) بنابراین، نومن قابل شناسایی نیست پس شناسایی ما تنها به فنومن تعلق می‏گیرد که دارای حقیقت تجربی است و ذهن درقالب زمان و مکان می‏تواند آن را، شهود نماید. و این همان معنی رئالیسم تجربی است، آنچه که متعلق شناخت ما قرار می‏گیرد، یک عین تجربی محسوس است که قابل شهود حسی است.

اما یک نوع رئالیسمی هم هست که اصحاب اصالت تجربه بدان باور دارند و آن رئالیسم استعلایی است و این مسأله، بویژه در فلسفه برکلی و هیوم مشهود است. آنها معتقدند آنچه از ماده درمی‏یابیم، چگونگی‏هایی چون سختی و نرمی و رنگ و شکل است و فراتر از این چگونگی‏ها، به خود جسم برنمی‏خوریم، یعنی تأثری از جوهر جسمانی نداریم. (9) بنابراین، جسم چیزی جز مجموعه‏ای از ادراکات نیست.(10) این، یک نوع رئالیسم استعلایی است، از آن جهت استعلایی است، که جسم را مجموعه‏ای از ادراکات وتصورات می‏داند. برخلاف کانت، که این واقعیت فی‏نفسه جسم را به عالم نومن می‏برد و آن را، غیرقابل شناخت می‏داند و تنها پدیدار را که فنومن است، قابل شناخت می‏داند.

باری، ایده‏آلیسم استعلایی کانت، که منجر به رئالیسم تجربی می‏شود، یک دگرگونی و انقلاب بود، زیر ایده‏آلیسم او، تفاوت بنیادین با ایده‏آلیسم دکارت و آمپریست‏ها داشت. ما تفاوت ایده‏آلیسم کانت را با ایده‏آلیسم دکارت، بیان کردیم و گفتیم عمده تفاوت این دو ایده‏آلیسم، دراین است که ایده‏آلیسم دکارت مبتنی بر تصورات واضح و متمایز است وتصور تنها و تنها، قائم به سوژه است و لازم نیست که از جهان خارج اخذ شده‏باشد، مانند تصور ذات کامل دربرهان وجودی، اما ایده‏آلیسم کانت مبتنی بر احکام است و احکام باید دوسویه باشد، به این جهت، پای رئالیسم هم به میان کشیده می‏شود.

اما کانت، دکارت را متهم می‏کند. که وجود اعیان در جهان خارج را، مشکوک و قابل تردید و اثبات‏ناپذیر می‏دانست و او را، از پیروان اصالت تجربی ظنی به شمار می‏آورد (11) و البته، به نظر نگارنده، این ادعایی بیش نیست زیرا دکارت، در تأمل پنجم از کتاب «تأملات» درصدد اثبات جهان خارج است. دراین راستا، کانت بارکلی را هم متهم می‏کند که فرض وجود اعیان را در جهان خارج، کاذب و از لحاظ منطقی، محال تصور می‏کرد. اما به نظر اشتفان کورتر، بارکلی فرض وجود اعیان خارجی را، کاذب نمی‏دانست. فقط تحلیل اصحاب اصالت راقع را، از این فرض، غیرکافی و ناتمام می‏شمرد.(12)

نکته‏ای که ذکر آن در اینجا ضروری به نظر می‏رسد این است که کانت، «من» اندیشمند را برخلاف دکارت، قابل شناخت نمی‏داند، زیرا این «من» شرط شناخت است و شرط شناخت قابل شناخت نیست. سوءالی که دراینجا به نظر می‏رسد، این است که اولا مسأله خودآگاهی و علم حضوری به نفس، چه وجهی پیدا می‏کند. ثانیا چرا کانت، جوهر سه گانه دکارت را، نومن می‏داند و آنها را غیرقابل شناخت فرض می‏کند؟ اگر بناست آنچه را که می‏شناسیم، یک عین‏تجربی باشد که در قالب زمان و مکان در اختیار فاهمه قرار می‏گیرد و فاهمه، آنها را تحت مقولات درمی‏آورد و بدین‏سان، شناخت حاصل می‏گردد، پس چگونه خود مفاهیم پیشین فاهمه یا مقولات، توجیه می‏شود؟ اگر بگوییم فاهمه چنین ساختاری دارد که دارای مفاهیم پیشین است، پس نمی‏توان به فطریات دکارت خدشه وارد کرد و دستگاهی را که او می‏سازد، متزلزل ساخت و تبعاً جواهر سه‏گانه‏ای را که او اثبات می‏نماید، نومن دانست و آنها را غیرقابل شناخت، انگاشت.

حکم پایه شناخت

ما دو محور اساسی کانت را که به انقلاب کپرنیکی مشهور است بررسی کردیم و حالا آخرین محور را ، مورد بحث قرار می‏دهیم و آن مسأله، حکم است و این که، چرا کانت، شناسایی را مبتنی بر حکم می‏داند. این مسأله را باید از دو جنبه بررسی کرد، یکی این که کانت تحت تأثیر نیوتن است و می‏خواهد یک دستگاه فلسفی بسازد که مانند فیزیک نیوتن، بارور باشد. او می‏بیند که فیزیک نیوتن مبتنی بر یک سلسله اصول متعارف و اصول موضوع است و این اصول چیزی جز احکام، نیست. بنابراین، حکم را پایه شناخت قرار می‏دهد تا بتواند یک دستگاهی مانند دستگاه فیزیک نیوتن بسازد.

پیروی از فیزیک نیوتن، متافیزیک را با خطر نابودی مواجه می‏سازد. اتین ژیلسون در این باره چنین می‏گوید: «کانت به این نتیجه می‏رسد که روش صحیح متافیزیک، دراساس همان روشی است که نیوتن در علوم طبیعی به کار برده و به نتایج چشمگیری هم نایل شده است. او در همان روز و دقیقه‏ای که این عبارات ساده را می‏نوشت، از خط مرگی عبور می‏کرد که در ورای آن، بیابان خشکی بود و هیچ مابعدالطبیعه‏ای نمی‏توانست در آن، زیست کند. یک علم با معیاری جدید، به عنوان قاضی عالیرتبه برای قضاوت درباره فلسفه تعیین شده بود، اما همانطور که مابعدالطبیعه با برهان ریاضی اثبات‏پذیر نیست، با برهان فیزیکی هم قابل اثبات نیست. از روی شرف و وجدان، حکم قاضی جدید، ناگزیر محکومیت فلسفه بود... به نظر کانت، آنچه وجود واقعی دارد در زمان و مکان خاصی است اما او نمی‏دانست که این گفتار متضمن انکار متافیزیک است.»(13)

فرجام سخن

باری چنانکه مشاهده می‏شود، کانت فلسفه را از شکاکیت هیوم نجات بخشید ولی آن را در دام فیزیک نیوتن انداخت. این که آنچه وجود واقعی دارد زمانمند و مکانمند است، جایی برای ضروریات عقلی و تبعاً فلسفی باقی نمی‏گذارد و بی‏آن که خود بخواهد، یک ماتریالیسم قدرتمند را، در جهانغرب به ارث گذاشت.

علت دیگری که کانت، حکم را پایه شناخت قرار می‏دهد، این است که، او می‏خواهد شناخت و به تبع آن علوم جدید را احیا کند و فلسفه نقادی خود را، به همین منظور پی می‏افکند. واضح است که بین شناخت ذهنی و علوم متداول باید یک رابطه‏ای باشد، زیرا علوم متداول محصول شناخت ذهنی است و آنچه ذهن به واسطه تعقل در علوم عقلی و استقراء در علوم تجربی به دست می‏آورد، باید در قالب یک علم خاص قرار گیرد. حال، آنچه بشر بدان شناخت پیدا می‏کند باید به صورت حکم باشد تا مفیده فایده قرار گیرد. تصورات به خودی خود، نه مستلزم نفی‏اند و نه اثبات و بنابراین، افاده علم نمی‏کنند. پس این احکام هستند که می‏توانند اصول یک علم را پی‏ریزی کنند به طوری که این مجموعه علمی، در معرض دیگران قرار گیرد و مورد قضاوت آنان واقع شود یا مورد آزمون واقع شده، نفی و اثبات آنان آشکار گردد، در حالی که تصورات، از این مزیت بی‏بهره‏اند.

خلاصه آن که، انقلاب کپرنیکی کانت، هدفی داشت و عملکردی و ساختاری. هدف آن، احیای معرفت و به تبع آن، علوم جدید بود. عملکرد آن، محوریت قرار دادن فاعل مدرک بود و ساختار آن، بر سه پایه استوار شد: 1-ایده‏آلیسم استعلایی 2-سوژه و ابژه 3-احکام تألیفی و پیشین، که هر کدام از این سه محور، مسأله بدیع و تازه‏ای در فلسفه بودند.

1- فروغی، محمد علی، سیر حکمت در اروپا، دو جلد، تهران، شرکت سهامی افست، 1340، جلد یکم، صفحه 150.

2- دورانت، ویل، تاریخ فلسفه، ترجمه عباس زریاب، یک جلد، تهران ، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1368، صص 110 و 111.

3- ژیلسون، اتین، نقد تفکر فلسفی غرب، ترجمه احمد احمدی، یک جلد، تهران انتشارات حکمت، 1377، صص 131 و 132.

4- کاپلستون، فردریک، تاریخ فلسفه، ترجمه اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر، نه جلد، تهران شرکت انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش، 1372، جلد ششم، صفحه 241.

5- همان، صفحه 241.

6- همان، صص 270 و 271.

7- آژدوکیویچ، کازیمیرتس، مسایل و نظریات فلسفه، ترجمه منوچهر بزرگمهر، یک جلد، تهران موسسه انتشارات علمی دانشگاه صنعتی شریف، 1353، صفحه 36.

8- کانت، ایمانوئل، تمهیدات، ترجمه غلامعلی حداد عادل، یک جلد، تهران مرکز نشر دانشگاهی، 1370، صص 18 و 19.

9- نقیب‏زاده، میرعبدالحسین، درآمدی به فلسفه، یک جلد، تهران، انتشارات طهوری، 1375، صفحه 202.

10- همان، صفحه 202.

11- کورنر، اشتفان، فلسفه کانت، ترجمه عزت‏الله فولادوند، یک جلد، تهران شرکت انتشارات خوارزمی، 1367، صفحه 230.

12- همان، صفحه 230.

13- ژیلسون، اتین، نقد تفکر فلسفی غرب، صفحه 213.