انقلاب کپرنیکی کانت
نیوتن، فرضیهبافیهای بیحاصل بدون رجوع به متن واقعیت فیزیکی (آزمایش) و تبیین پدیدارهای طبیعی از روشهای پیچیده را رد میکرد. چراکه معتقد بود پدیدارهای فیزیکی را همواره باید از سادهترین راه ممکن تبیین کرد.
بر همین قیاس فیلسوفان متأثر از او و در رأس همه آنها کانت، معرفتشناسی را به جای هستیشناسی، اساس اندیشه فلسفی قرار دادند و فلسفه را از سیستمسازی به جانب «تحلیل» بردند. مقاله حاضر، زوایایی از این ماجرای بزرگ فلسفی را، مورد بحث قرار میدهد.
شکی نیست که قهرمان عرصه «معرفتشناسی» در فلسفه غرب، ایمانوئل کانت است. گرچه در میادین «اخلاق» و «زیباییشناسی» جولان داده و گوی سبقت را از هماوردان خویش ربوده، ولی عظمت فلسفیاش در «معرفتشناسی» متجلی میگردد. این که، چرا کانت به معرفتشناسی میپردازد و درصدد بنای یک نظام فلسفی برمیآید، مسألهای است که از حوصله این مقاله خارج است، تنها این مطلب را باید گوشزد کرد که دیوید هیوم ) David Hume( فیلسوف تجربهگرای انگلیسی. یکی از موءثرترین عوامل در کشاندن کانت به حوزه معرفتشناسی است. به نظر نگارنده این سطور. «معرفتشناسی» کانت به طور عمده، نتیجه انتقادهای هیوم از اصل علیت و به تبع آن، شکلگیری معرفت است. مهمترین تاکتیک کانت در قبال هیوم، تغییر جایگاه سوژه و ابژه یا به عبارت واضحتر، فاعل شناسا و متعلق شناخت در شکلگیری معرفت است، که خود کانت باعنوان «انقلاب کپرنیکی» از آن، یاد میکند. انتقاد هیوم مبنی بر اینکه، ما هیچ انطباعی از علیت نداریم، به معرفتشناسی کانت آسیبی نمیرساند، زیرا جایگاه علیت از جهان خارج، به ذهن منتقل میشود و همچون یک امر پیشین یا مسبوق از تجربه، تلقی میگردد. نویسنده این مقاله، تلاش میکند، تا یک تحلیل جامع، از انقلاب کپرنیکی کانت ارایه داده و زمینه پیدایش آن را، به رشته بحث کشانده و مسایل پیرامون آن را، در بوته نقد گذارد.
کانت، نگرش خود نسبت به معرفت را، به انقلاب کپرنیکی تشبیه میکند، مسأله مهم این است، که چرا وی از «انقلاب» سخن میراند، چون انقلاب مستلزم دگرگونی است و آن هم از نوع ریشهای و بنیادی. دکارت، پدر فلسفه جدید است و تمام فلاسفه بعد از وی، به گونهای یا هر یک بهنحوی، تحت تاثیر او هستند. در این که، دکارت هم در متدولوژی و هم در فلسفه، انقلابی ایجاد کرد، هیچ شکی نیست.
متدولوژی قرون و وسطا، وارث قیاس ارسطویی بود و مجهولی رامعلوم نمیکرد (1) و کشفی را برای بشر به ارمغان نمیآورد، لذا علوم، در حد صباوت مانده بود. از طرف دیگر فلسفه، موجود محور بود و به انسان، عنایت چندانی نمیکرد. میان ذهن و عین، شکافی عمیق وجود داشت و حقیقت، مطابقت ذهن با عین بود.
این نوع نگرش فلسفی بر تفکر قرون وسطا استیلا داشت، تا این که به فرانسیس بیکن میرسیم. او آمد و متدولوژی علوم را از قیاس به استقراء مبدل کرد،(2) و غایت علم را، تسلط بشر بر طبیعت دانست و راه را برای ظهور دکارت هموار ساخت. متدولوژی دکارت، شیوه ریاضی بود و میخواست این روش را، به تمام علوم سرایت دهد.(3) فلسفه را از موجود محوری، به انسان محوری، مبدل ساخت و عقل جزیی را، جایگزین عقل کلی کرد. بنابراین، اومانیسم فلسفی متولد شد و انسان، معیار شناخت حقایق گردید، زیرا دکارت برای اثبات هرچیزی، از سوژه مدد میجست وتصورات واضح و متمایز را، حقیقت میانگاشت. پس از منظر دکارت، حقیقت هر چیزی است که انسان آن را حقیقت، تشخیص دهد.
با پیدایش اومانیسم، فلسفه کمکم به سوی روانشناسی سوق پیدا کرد، زیرا انسان محوری، این اقتضا را داشت تا به روان و ذهن او، توجه بیشتر بشود و این امر، بیشتر در مسأله معرفت یا شناخت ( knowledge) خود را نشان داد. پس از دکارت، هیوم بیش از همه، سلاح روانشناسی را به کار گرفت و زیر پای شناخت و به تبع آن، علوم را جاروب کرد. حجت هیوم، در این که علیت، عادت ذهن است و ما در جهان خارج، ضرورت و به تبع آن، نه علیت را با حواسمان ادراک نمیکنیم، یک استنتاج روانشناسی است، نه فلسفی.
«ابتکار کانت»
تلاش کانت برای احیای معرفت دوجنبه داشت: یک جنبه روانشناسی و یک جنبه فلسفی. در وادی روانشناسی، کانت، ذهن و عملکرد آن را، مورد مطالعه قرار میدهد و چگونگی شناخت را، تبیین میکند. در قلمرو فلسفه، به دنبال ضرورت است و میخواهد وجود این ضرورت را، از طریق عقل اثبات کند.
کانت، مغلطه هیوم را به خوبی تشخیص میدهد. اینکه ما، چون ضرورت را تجربه نمیکنیم، بنابراین وجود ندارد، یک مسأله روانشناسی است. اگر اینطور باشد، پس چگونه ضرورت در علوم ریاضی، قابل توجیه است که خود هیوم هم، بدان اذعان دارد؟ به هر حال، کانت در پی آن است تا ضرورت را با زبان فلسفه تبیین نماید. بر این اساس متوسل به مفاهیم و احکام پیشین میشود. واضح و مبرهن است، که مفاهیم و احکام پیشین هیچ صبغه روانشناسی ندارد، ولی از طرفی، ما میبینیم که قسمتی از کار کانت روانشناسی است. بنابراین،او باید بین نگرش روانشناسی و دیدگاه فلسفیاش نسبت به مسأله شناخت، یک تلاطم وارتباط ایجاد کند، و بدین سان به تعبیر خود، دست به انقلاب کپرنیکی میزند.
کپرنیک، یک منجم بود. او متوجه شد که درست است خورشید از مشرق زمین عبور میکند و به مغرب میرود اما نمیتوان چنین نتیجه گرفت که زمین ثابت است و خورشید به دور آن میگردد. اگر فرض کنیم، زمین به دور خورشید میگردد و خورشید ثابت است، از لحاظ آثار ظاهری هیچ فرقی به حالت اول، نخواهد داشت. درحالی که امور و پدیدارهای نجومی، بنا به فرض خورشید مرکزی، بهتر از فرضیه زمین محوری، قابل توجیهاند و تحقیقات نجومی متعاقب نشان داد که در واقع اینطور است.(4)
به همین منوال، کانت میگوید: اشیاء نمیتوانند متعلق معرفت قرار گیرند، مگر آن که با ذهن عامل معرفت، مطابق شوند. پس باید فرض کنیم که ذهن، فعال است امااین فعالیت به این معنی نیست که ذهن، اشیاء را از عدم خلق میکند. معنی آن این است که ذهن، صور شناسایی خود را به اصطلاح بر مواد خام شناسایی که از بیرون میآیند، تحمیل میکنند واین صور شناسایی خود گونهای از مفاهیم پیشیناند، یعنی از تجربه اخذ نشدهاند. بنابراین، دارای ضرورتاند، البته ضرورت فلسفی.(5)
پیشتر گفتیم که انقلاب کپرنیکی کانت، پلی بود بین نگرش روانشناسی و فلسفی او، حال ببینیم این امر چگونه ممکن است. کانت میدید که استحکام بنای معرفت مبتنی بر ضرورت است و این ضرورت نمیتواند در جهان خارج وجود داشته باشد، زیرا در این صورت، باید با حس ادراک شود و چنین امری، محال است. پس ضرورت را، به ذهن منتقل میکند تا از آسیب شکاکیت مصون بماند ولی از طرفی دیگر، باید عملکرد ذهن را از منظر روانشناسی بیان کند.
زیرا او معتقد است از طریق احساس، متعلق معرفت به ذهن، منتقل میشود و احساس، ربطی به فلسفه ندارد. بنابراین، آن را باید ازطریق روانشناسی تبیین کند. این است که مسأله شهود حسی را، بیان میکند و میگوید: اعیان به وسیله احساس، به ما عرضه میشوند و ذهن از این حساس، متأثر میشود.
پس درذهن، دوکار صورت میگیرد. یک سری اعمال روانشناختی و دیگر فلسفی. بنابراین، ذهن یا فاعل مدرک، محورشناخت قرارمیگیرد و این کاری است شبیه کاری که کپرنیک درنجوم انجام داد، یعنی خورشید را، محور و مرکز قرار داد و زمین و دیگر سیارات را، درحال دوران به گردخورشید دانست. حال، مسأله مهم این است که چگونه کانت بین مفاهیم پیشین که صبغه فلسفی دارند و عملکرد ذهن که صبغه روانشناختی دارد، پیوند ایجاد میکند. توضیح آن این است، که ما میبینیم مفاهیم پیشین یا مقولات، ساختار ذهن است، نه عملکرد ذهن وشهود حسی، عملکرد ذهن است، نه ساختار ذهن. کانت خود میگوید که شناخت بشری، از دو منشأ حاصل میشود یکی احساس و دیگری فهم و مشارکت و هردو قوه، برای حصول، شناخت لازم است. روشن است که احساس، صبغه تجربی دارد و فهم، صبغه فلسفی و بین این دو، شکاف عمیقی وجود دارد، پس چگونه کانت بین این دو ارتباط ایجاد میکند؟
«ربط بین فهم واحساس»
کانت، زمان را، حلقه رابط بین کثرات دادههای شهود و مقولات و نیز محصول تخیل میداند. به نظر کانت تخیل، قوه واسطهای بین فاهمه و احساس و حامل شاکلههاست. شاکله به طور کلی، جریان عملی است برای ایجاد صور ذهنی، که مقولهای را شکل میدهند یا محدود میسازند تا بتواند بر کثرات دادههای شهود اطلاق گردند. شاکله چون کلی است با مفهوم شباهتی دارد و چون صورت ذهنی جزئی است با کثرات شهود مشابه است و از این رو، تخیل، قادر است بین مفاهیم فاهمه و کثرات شهود، وساطت کند. به عبارت دیگر، تعیین استعلایی زمان که ناشی از تخیل است، مثل این است که یک پای خود را درهریک از دو عرصه داشته باشد! با مقولهای که خود شاکله آن است، از این جهت تجانس دارد که کلی و مبتنی برقاعده پیشینی است، با کثرات دادههای شهود از این حیث متجانس است که زمان درتمام تصورات تجربی، کثرات داخلی وجود دارد. بدینسان، اطلاق مقوله به کثرات دادههای شهود به وسیله تعیین استعلایی زمان، ممکن میگردد که به عنوان شاکله مفاهیم فاهمه، دخول کثرات دادههای شهود را تحت مقولات میسر میسازد. (6)
باری، انقلاب کپرنیکی کانت مستلزم آن بود که فاعل مدرک، محور شناخت قرارگیرد و اعیان با ذهن، مطابقت کنند، نه بالعکس. ما گفتیم دلیل انقلاب کپرنیکی کانت آن بود که به بنیادهای تشکیل دهنده شناخت ضرورت بخشد، البته ضرورت فلسفی، و این ضرورت، تنها در ذهن میتواند به وجود آید. مسأله دیگر، این که انقلاب کپرنیکی کانت، روانشناسی را از فلسفه جدا کرد. و مغلطه هیوم را، که با سلاح روانشناسی به جنگ فلسفه میرفت، آشکار ساخت. اما نکته مهم دراینجاست، که آیا واقعاً این عمل کانت، انقلاب بود یا افراد یگر، بر او سبقت جسته بودند. تا قبل از کانت، هم محوریت فاعل مدرک و هم اومانیسم فلسفی و هم سوبژ کتیویسم و هم ایدهآلیسم، به واسطه دکارت مطرح شده بود و کانت، وارث این چهار اصل بود. پس انقلاب کانت، چگونه توجیه میشود؟ برای پاسخ به این سوءال باید سه محور را در فلسفه کانت مورد بررسی قرار دهیم.ا لف) رابطه سوره و ابژه ب) ایده آلیسم استعلایی ج) مسأله حکم به عنوان پایه شناخت.
سوژه و ابژه (ذهن و عین)
سوژه و ابژه، به طور جدی درفلسفه ارسطو مطرح میشود. البته، با تعابیر دیگری، یعنی ذهن و عین. درشناخت ارسطویی، هم سوژه اهمیت دارد و هم ابژه، ولی مساله اساسی این است که شناخت واقعی عبارت است از مطابقت سوژه با ابژه یا ذهن با عین. پس درتلقی ارسطو عین، جنبه محوریت دارد و ذهن، تابع اوست. (7) این نگرش تا دکارت ادامه دارد. دکارت میآید و مسأله را برعکس میکند، بدین نحو که نقش اصلی را، به سوژه میدهد و برای ابژه، اهمیتی قایل نمیشود. کانت هم، عملکرد اصلی را در مساله شناخت، از آن سوژه میداند ولی مانند دکارت شناخت را به تصورات واضح و متمایز منحصر نمیکند، بلکه میگوید حواس، ماده خام شناسایی را از طریق ابژه فراهم میآورد و سوژه به آن صورت میبخشد. پس ما مشاهده میکنیم که هم دکارت و هم کانت، عامل محوری شناخت را سوژه میدانند ولی چه تفاوتی میان این دو است؟
درپاسخ به این سوءال باید بگوییم که، دکارت برای ابژه، اهمیتی قایل نیست ولی کانت ابژه را هم دخیل میداند و معتقد است: فاهمه یا ذهن بدون ابژه، تهی است. تفاوت دیگر، این است که دکارت، شناخت را مبتنی بر تصورات میداند و کانت، بر احکام، از اینجاست که دو ایدهآلیسم متفاوت، از این دو فیلسوف تولد مییابد. ایدهآلیسم دکارت، یک طرفه است و قائم به سوژه. براین اساس، با رئالیسم هیچ رابطهای ندارد ولی ایدهآلیسم کانت، دوسویه است و با رئالیسم مرتبط است. زیرا صورت و مادهای که کانت درشناخت مطرح میکند این اقتضا را دارد که ایدهآلیسم او با رئالیسم ارتباط داشتهباشد، اما دراینجا ایدهآلیسم کانت، استعلایی است و رئالیسم او، تجربی. به عبارتی روشنتر، کانت میآید هم ذهن و هم جهان خارج را به دو بخش تقسیم میکند. ذهن از شهود حسی، متأثر میشود و ازاین طریق، ماده خام شناسایی فراهم میگردد. تا اینجا کار ذهن، یک کار تجربی است، یعنی تجربه است که ذهن را، متأثر میکند. ولی ذهن میآید و مقولات را، که صبغه فراتجربی دارند بر مواد خام شناسایی، انطباق میدهد و بدین نحو، شناخت حاصل میگردد. پس این، یک ایدهآلیسم استعلایی است یعنی ذهن، مجهز به مفاهیم فراتجربی است، که کار اصلی شناخت را برعهده دارند. ازطرف دیگر، کانت جهان خارج را به دو بخش تقسیم میکند. یکی نومن و دیگری فنومن. به نظر کانت، فراتر از عالم تجربه، یک واقعیت ناشناخته نفسالامری وجود دارد که از آن به ذات معقول یا نومن تعبیر میکند. علت اینکه ذهن نمیتواند به عرصه عالم نومن قدم نهد، این است که برای شناسایی دو ابزار بیشتر دارد، که حساسیت ودیگری فاهمه است. صرف محسوسشدن امری به معنی زمانی بودن آن است، اما امور نفسالامری که در قید زمان نیستند، محال است درحساسیت ممثل شوند. مفاهیم محض فاهمه هم تنها و تنها بر شهودات فراهم آمده از تجربه حسی قابل اطلاعاند. (8) بنابراین، نومن قابل شناسایی نیست پس شناسایی ما تنها به فنومن تعلق میگیرد که دارای حقیقت تجربی است و ذهن درقالب زمان و مکان میتواند آن را، شهود نماید. و این همان معنی رئالیسم تجربی است، آنچه که متعلق شناخت ما قرار میگیرد، یک عین تجربی محسوس است که قابل شهود حسی است.
اما یک نوع رئالیسمی هم هست که اصحاب اصالت تجربه بدان باور دارند و آن رئالیسم استعلایی است و این مسأله، بویژه در فلسفه برکلی و هیوم مشهود است. آنها معتقدند آنچه از ماده درمییابیم، چگونگیهایی چون سختی و نرمی و رنگ و شکل است و فراتر از این چگونگیها، به خود جسم برنمیخوریم، یعنی تأثری از جوهر جسمانی نداریم. (9) بنابراین، جسم چیزی جز مجموعهای از ادراکات نیست.(10) این، یک نوع رئالیسم استعلایی است، از آن جهت استعلایی است، که جسم را مجموعهای از ادراکات وتصورات میداند. برخلاف کانت، که این واقعیت فینفسه جسم را به عالم نومن میبرد و آن را، غیرقابل شناخت میداند و تنها پدیدار را که فنومن است، قابل شناخت میداند.
باری، ایدهآلیسم استعلایی کانت، که منجر به رئالیسم تجربی میشود، یک دگرگونی و انقلاب بود، زیر ایدهآلیسم او، تفاوت بنیادین با ایدهآلیسم دکارت و آمپریستها داشت. ما تفاوت ایدهآلیسم کانت را با ایدهآلیسم دکارت، بیان کردیم و گفتیم عمده تفاوت این دو ایدهآلیسم، دراین است که ایدهآلیسم دکارت مبتنی بر تصورات واضح و متمایز است وتصور تنها و تنها، قائم به سوژه است و لازم نیست که از جهان خارج اخذ شدهباشد، مانند تصور ذات کامل دربرهان وجودی، اما ایدهآلیسم کانت مبتنی بر احکام است و احکام باید دوسویه باشد، به این جهت، پای رئالیسم هم به میان کشیده میشود.
اما کانت، دکارت را متهم میکند. که وجود اعیان در جهان خارج را، مشکوک و قابل تردید و اثباتناپذیر میدانست و او را، از پیروان اصالت تجربی ظنی به شمار میآورد (11) و البته، به نظر نگارنده، این ادعایی بیش نیست زیرا دکارت، در تأمل پنجم از کتاب «تأملات» درصدد اثبات جهان خارج است. دراین راستا، کانت بارکلی را هم متهم میکند که فرض وجود اعیان را در جهان خارج، کاذب و از لحاظ منطقی، محال تصور میکرد. اما به نظر اشتفان کورتر، بارکلی فرض وجود اعیان خارجی را، کاذب نمیدانست. فقط تحلیل اصحاب اصالت راقع را، از این فرض، غیرکافی و ناتمام میشمرد.(12)
نکتهای که ذکر آن در اینجا ضروری به نظر میرسد این است که کانت، «من» اندیشمند را برخلاف دکارت، قابل شناخت نمیداند، زیرا این «من» شرط شناخت است و شرط شناخت قابل شناخت نیست. سوءالی که دراینجا به نظر میرسد، این است که اولا مسأله خودآگاهی و علم حضوری به نفس، چه وجهی پیدا میکند. ثانیا چرا کانت، جوهر سه گانه دکارت را، نومن میداند و آنها را غیرقابل شناخت فرض میکند؟ اگر بناست آنچه را که میشناسیم، یک عینتجربی باشد که در قالب زمان و مکان در اختیار فاهمه قرار میگیرد و فاهمه، آنها را تحت مقولات درمیآورد و بدینسان، شناخت حاصل میگردد، پس چگونه خود مفاهیم پیشین فاهمه یا مقولات، توجیه میشود؟ اگر بگوییم فاهمه چنین ساختاری دارد که دارای مفاهیم پیشین است، پس نمیتوان به فطریات دکارت خدشه وارد کرد و دستگاهی را که او میسازد، متزلزل ساخت و تبعاً جواهر سهگانهای را که او اثبات مینماید، نومن دانست و آنها را غیرقابل شناخت، انگاشت.
حکم پایه شناخت
ما دو محور اساسی کانت را که به انقلاب کپرنیکی مشهور است بررسی کردیم و حالا آخرین محور را ، مورد بحث قرار میدهیم و آن مسأله، حکم است و این که، چرا کانت، شناسایی را مبتنی بر حکم میداند. این مسأله را باید از دو جنبه بررسی کرد، یکی این که کانت تحت تأثیر نیوتن است و میخواهد یک دستگاه فلسفی بسازد که مانند فیزیک نیوتن، بارور باشد. او میبیند که فیزیک نیوتن مبتنی بر یک سلسله اصول متعارف و اصول موضوع است و این اصول چیزی جز احکام، نیست. بنابراین، حکم را پایه شناخت قرار میدهد تا بتواند یک دستگاهی مانند دستگاه فیزیک نیوتن بسازد.
پیروی از فیزیک نیوتن، متافیزیک را با خطر نابودی مواجه میسازد. اتین ژیلسون در این باره چنین میگوید: «کانت به این نتیجه میرسد که روش صحیح متافیزیک، دراساس همان روشی است که نیوتن در علوم طبیعی به کار برده و به نتایج چشمگیری هم نایل شده است. او در همان روز و دقیقهای که این عبارات ساده را مینوشت، از خط مرگی عبور میکرد که در ورای آن، بیابان خشکی بود و هیچ مابعدالطبیعهای نمیتوانست در آن، زیست کند. یک علم با معیاری جدید، به عنوان قاضی عالیرتبه برای قضاوت درباره فلسفه تعیین شده بود، اما همانطور که مابعدالطبیعه با برهان ریاضی اثباتپذیر نیست، با برهان فیزیکی هم قابل اثبات نیست. از روی شرف و وجدان، حکم قاضی جدید، ناگزیر محکومیت فلسفه بود... به نظر کانت، آنچه وجود واقعی دارد در زمان و مکان خاصی است اما او نمیدانست که این گفتار متضمن انکار متافیزیک است.»(13)
فرجام سخن
باری چنانکه مشاهده میشود، کانت فلسفه را از شکاکیت هیوم نجات بخشید ولی آن را در دام فیزیک نیوتن انداخت. این که آنچه وجود واقعی دارد زمانمند و مکانمند است، جایی برای ضروریات عقلی و تبعاً فلسفی باقی نمیگذارد و بیآن که خود بخواهد، یک ماتریالیسم قدرتمند را، در جهانغرب به ارث گذاشت.
علت دیگری که کانت، حکم را پایه شناخت قرار میدهد، این است که، او میخواهد شناخت و به تبع آن علوم جدید را احیا کند و فلسفه نقادی خود را، به همین منظور پی میافکند. واضح است که بین شناخت ذهنی و علوم متداول باید یک رابطهای باشد، زیرا علوم متداول محصول شناخت ذهنی است و آنچه ذهن به واسطه تعقل در علوم عقلی و استقراء در علوم تجربی به دست میآورد، باید در قالب یک علم خاص قرار گیرد. حال، آنچه بشر بدان شناخت پیدا میکند باید به صورت حکم باشد تا مفیده فایده قرار گیرد. تصورات به خودی خود، نه مستلزم نفیاند و نه اثبات و بنابراین، افاده علم نمیکنند. پس این احکام هستند که میتوانند اصول یک علم را پیریزی کنند به طوری که این مجموعه علمی، در معرض دیگران قرار گیرد و مورد قضاوت آنان واقع شود یا مورد آزمون واقع شده، نفی و اثبات آنان آشکار گردد، در حالی که تصورات، از این مزیت بیبهرهاند.
خلاصه آن که، انقلاب کپرنیکی کانت، هدفی داشت و عملکردی و ساختاری. هدف آن، احیای معرفت و به تبع آن، علوم جدید بود. عملکرد آن، محوریت قرار دادن فاعل مدرک بود و ساختار آن، بر سه پایه استوار شد: 1-ایدهآلیسم استعلایی 2-سوژه و ابژه 3-احکام تألیفی و پیشین، که هر کدام از این سه محور، مسأله بدیع و تازهای در فلسفه بودند.
1- فروغی، محمد علی، سیر حکمت در اروپا، دو جلد، تهران، شرکت سهامی افست، 1340، جلد یکم، صفحه 150.
2- دورانت، ویل، تاریخ فلسفه، ترجمه عباس زریاب، یک جلد، تهران ، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1368، صص 110 و 111.
3- ژیلسون، اتین، نقد تفکر فلسفی غرب، ترجمه احمد احمدی، یک جلد، تهران انتشارات حکمت، 1377، صص 131 و 132.
4- کاپلستون، فردریک، تاریخ فلسفه، ترجمه اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر، نه جلد، تهران شرکت انتشارات علمی و فرهنگی و انتشارات سروش، 1372، جلد ششم، صفحه 241.
5- همان، صفحه 241.
6- همان، صص 270 و 271.
7- آژدوکیویچ، کازیمیرتس، مسایل و نظریات فلسفه، ترجمه منوچهر بزرگمهر، یک جلد، تهران موسسه انتشارات علمی دانشگاه صنعتی شریف، 1353، صفحه 36.
8- کانت، ایمانوئل، تمهیدات، ترجمه غلامعلی حداد عادل، یک جلد، تهران مرکز نشر دانشگاهی، 1370، صص 18 و 19.
9- نقیبزاده، میرعبدالحسین، درآمدی به فلسفه، یک جلد، تهران، انتشارات طهوری، 1375، صفحه 202.
10- همان، صفحه 202.
11- کورنر، اشتفان، فلسفه کانت، ترجمه عزتالله فولادوند، یک جلد، تهران شرکت انتشارات خوارزمی، 1367، صفحه 230.
12- همان، صفحه 230.
13- ژیلسون، اتین، نقد تفکر فلسفی غرب، صفحه 213.
با مشارکت خود مارا همراهی فرمایید.