استاد عبد الرضا جمالزاده

فلسفه مشا 15/12/87

ادله شيخ الرئيس بر عدم انحصار موجود به محسوس (‌يا اثبات موجود غير محسوس):

1-     استدلال از طريق محسوسات .

2-     استدلال اتز طريق علائق محسوسات (حب و بغض و اراده و.....)

 

استدلال از طريق محسوسات :

وجه اول : استدلال از طريق اشياء محسوس و طبيعت مشتركه.

وجه دوم : استدلال از طريق حسي نبودن واهمه و متخيله و حس

وجه سوم: استدلال از طريق حسي نبودن عاقله

 

ابن سينا مي خواهد استدلال كند كه در عالم ، موجود غير محسوس هم وجود دارد. ادعاي ماديون اين است كه "كل موجود محسوس" ايشان(ابن سينا) ميخواهد اثبات كند كه "بعض موجود محسوس" يا اينكه  "الموجود محسوس او غير محسوس" .

در مقابل ادعاي ماديون و حسيون اولين مطلبي كه ميخواهد اثبات كند اين است.

شيخ الرئيس از محسوسات وارد مي شود. وي به دو دليل از مقدمه محسوسات بحث را شروع مي كند:

اول اينكه چون ابتداي كتاب است و نبايد مباحث را به صورت پيچيده مطرح كرد . مباحث عقلي ورزيدگي و آمادگي نياز دارد. اما اشخاص با محسوسات بيشترارتباط دارند. پس تفهيم موضوعات راحت تر است.

دوم اينكه مي خواهد كار خارق العاده انجام دهد و آن اينكه از دل محسوسات، غير محسوسات را بيرون بكشد و گويا به طرف مقابل مي گويد همان را كه شما قبول نداريد با ادعاي خودتان ثابت مي كنم.

 

*******

دليل اول : اثبات از طريق محسوسات يا طبيعت مشتركه :

طبيعت مشتركه مفهومي است كه مشترك بين افراد متعددو متكثر است و مي توان آن را با مصاديق تطبيق داد.مثل مفهوم جسم – انسان – دانشجو – حيوان .

مثلا كلمه جسم . اين كلمه از لحاظ جسم بودن قابل انطباق بر همه اجسام است .

مفهوم يا طبيعت مشتركه چون " انسان" كه از زيد و بكر و زينب و كلثوم انتزاع شده است  دو حالت دارد:

1- موجود است      2- معدوم است

 

معدوم نمي تواند باشد  زيرا:

 اولا ما از موجودات انتزاع كرده ايم.

  ثانيا چگونه مي توان موجوداتي را مصداق براي معدوم قرار داد؟

بنا براين آن طبيعت مشتركه موجود است.

حال آن طبيعت مشتركه موجود دو حالت دارد:

 1- محسوس                   2- غير محسوس

واما محسوس نمي تواند باشد چون محسوس " متعين" و "متشخص" است و داراي عوارضي است .

چون مكان داشتن ، وضع ، قابليت انقسام ، تغيير پذيري ، قابليت زوال كه اگر اين طبيعت مشتركه داراي اين عوارض باشد ، در اين صورت مشترك نخواهد بود بلكه فقط بر برخي افراد خاص داراي آن عوارض دلالت خواهد كرد و حال آنكه ما فرض كرديم مشترك است.

بنا بر اين حالت دوم درست است يعني غير محسوس است .و داراي عوارض وعينه و مشخصه نيست و مي تواند صادق بر همه افراد باشد .

نتيجه: طبيعت مشتركه يا "ماهيت لابشرط"  وجودي غير محسوس دارد.

ماهيت لابشرط:

مفهومي كه هيچ قيدئ و شرطي همراهش نيست و مطلق است نه شرط وجودي و نه شرط عدمي . به اين ماهيت لا بشرط طبيعت مشتركه مي گويند. يا "من حيث هي هي" يعني نه موجود است و نه معدوم.

اماهيه من حيث هي هي

ماهيت از حيث خودش خودش است . نه موجود است و نه معدوم

در مرحله اي كه خود ذات را تصور مي كنيم .

مثلا به جنبه انسانيت انسان توجه مي كنيم نه به واسطه موجود بودن آن . مثلا انسان شش سر انساني معدوم است و انسان درون كلاس انساني موجود.

اما مفهوم انسان به معناي ذاتي خودش نه موجود است و نه معدوم.

ماهيت به شرط شيء:

ماهيتي است كه همراه آن قيد ي و يا ويژگي خاصي را لحاظ مي كنيم . مثلا مي گوييم ماهيت انسان به شرط اينكه دانا باشد يا انساني كه قدش 170 سانت باشد و فلان ويژگي را دارا باشد.

 

  ماهيت به شرط لا:

يعني ماهيت به شرط عدم يك ويژگي يا يك قيد خاص

من به منزل شما مي آيم به شرط اينكه خودت را زحمت نيندازي. انساني كه بد اخلاق نباشد.

استدلال اول شيخ به صورت قياسي است :

طبيعت مشتركه موجود است           طبيعت مشتركه غير محسوس است

نتيجه : برخي موجودات غير محسوسند.

فخر رازي مي گويد ما به صغراي قياس اشكال داريم . وي مي گويد اشكال در صغري است زيرا طبيعت مشتركه گرچه موجود است اما موجود درد ذهن است نه موجود درخارج و حال انكه ما ميخواستيم موجود غير محسوس خارجي را اثبات كنيم .

پاسخ خواجه نصير به فخر رازي :

اولاً موجود در ذهن خود پاره اي از خارج است و به عبارت ديگر خارج را مي توان به دوگونه تقسيم  كرد :

1- خارج در مقابل ذهن       2- خارجيت مطلقه (اعم از ذهن و خارج)

 

دوماً مقصود از طبيعت مشتركه  طبيعت لا بشرط است و طبيعت لا بشرط ميتواند هم جايگاه خارجي پيدا كند و هم پايگاه ذهني و به عبارت ديگر ميگوييم كه ماهينت مطلقه يا لابشرط " مجتمع بيت الف شرط" يا " " يحنمل ان يوخذ مع الف شرط" ماهيت مطلقه يا ماهيت لا بشرط مي تواند با هزار شرط جمع شود.

بالاخره يا قيدي تحقق پيدا ميكند يا احتمال دارد كه اخذ شود با هزار شرط .

بنا بر اين طبيعت مشتركه نيز درست است كه لا بشرط است اما مي تواند هم قيد خارجي بپذيرد و هم قيد ذهني .

سوال ديگري هم هست كه شيخ مطرح مي كند.

 

 

اشكال مقدّر شيخ الرئيس :

انساني كه طبيعت مشتركه ميدانيد در صورتي انسان است كه داراي اعضا و جوارح باشد يعني دست و پا و غيره ..... و از نظر عوارض ممتاز باشد در غير اينصورت محسوس است و به عبارت ديگر:

انسان بعنوان طبيعت مشنتركه 2 حالت دارد 1- يا دست و پا و گوش و غيره دارد كه در اين صورت محسوس است .     2- يا اعضا ندارد كه در اين صورت انسان نيست .

 

شيخ در جواب مي گويد :

اولا" همان گونه كه ماطبيعت انساني را بصورت من حيث هي و ذات لخت و ليسيده تصور كرديم چه اشكال دارد كه باز اعضا و جوارحي را در نظر بگيريم و آن اعضا و جوارح نيز همانند طبيعت لابشرط تصور شود . يعني يك دست به ما هي دست ،‌بدون قيد ، چشم لخت و ليسيده بما هي چشم مثل نظر مثل افلاطوني كه براي هر نوع يك ربّ تصور مي شود به نام رب النوع.

 دوم اينكه: فرموده اند در فلسفه كه: شيئية الشيء بصورته لا بمادة

حقيقت شيء به روح و صورت شيء است نه به ماده آن .

بنا براين اگر هم اعضا و جوارحي در نظر بگيريم باز اطلاق انسان مي شود. و اما اينكه گفتيم مانند فرشته مي شود ميگوييم تفاوت با فرشته در مرحله و مرتبه وجودي آنهاست و همينطور در آمادگي يا عدم آمادگي در تعلق به بدن و ارتباط با بدن .

پاسخ سوم : اگر ما علاوه بر ذات و ماهيت شيء بعضي از خصوصيات غير مادي را هم در نظر بگيريم مانند شادي و غضب ، لذت و دردهاي روحي و اوصاف ديگر هر چند اعضا و جوارح را در نظر نگيريم مي توان گفت كه باز انسان وجود دارد . لكن انساني كه برخي از لوازم ادراك حسي را ندارد.

مثلا اگر كسي نابيناست نميتواند ببيند اما از واقعيات موجود ادراكي دارد

 

وجه دوم: استدلال از طريق حسي نبودن واهمه و متخيله و حس.

مقدمه:

گفته شده است كه نفس 4 قوه دارد:

1- قوه حس          2- قوه خيال     3- قوه وهمي    4- قوه عقلي

1- قوه حسي از طريق حواس پنجگانه محسوسات را ادراك مي كند و نياز به لوازم مادي از جمله وضع و جهت دارد .(قرار گرفتن در جهت خاص و در تناسب با اشياء مجاور آن)

2- قوه خيال: ادراكاتي را كه به واسطه حس انجام شده صور آن در قوه خيال باقي مي ماند و يا آن صورت ها بعد از مدتي تداعي ميشود. ويا اينكه اشيايي را كه نديده ونشنيده  با تصرفات اين قوه به تصوير مي كشد.

3- قوه وهم قوه اي است كه ادراك امور نفساني جزئي مي كند مانند ادراك ما نسبت به دشمني ما با شخص خاص يا ادرام ما نسبت به علاقه به فرزند و يا گاهي احكامي را كه محدوده و حريم خاص دارد ما خارج محدوده بكار مي بريم . يعني حكمي مثلا مربوط به محسوسات است ما آن را به معقولات نسبت ميدهيم. مثل اينكه مي گوييم هر محسوسي داراي وضع است .

بعد قضيه ديگري بكار ميبريم و آن اينكه هر موجودي داراي وضع است.

 و كلا قياسهاي غير صحيح كار قوه وهم است مثصل كسي كه مي گويد :

درخت گردكان به اين بزرگي                       درخت خربزه الله اكبر

يا آن مغالطه ايهام انعكاس(منطق تخصصي 3) جايي كه نبايد عكس بكار ببريم ، عكس بكار ميبريم . مثل اينكه ميگوييم هر سفيدي برف است .

4-آخرين قوه قوه عقليه است :

قوه عاقله انسان كه ما به الامتياز انسان نسبت به ساير موجودات است و شرافت انسان نسبت به حيوانات و جمادات همين قوه است .كه اين قوه 4 عمل انجام ميدهد.

انتزاع – تجريد- تعميم – استنتاج.

انتزاع يعني برهنه كردنشيء از بعضي خصوصيات، يا يك خصوصيت را از يك شيء بكنيم و و تصور كنيم(كنده شود و تصور شود) مثلا از زيد دانشجويي او را در نظر بگيريم و به ساير خصوصيات او كاري نداشته باشيم.

 

در تجريد از افراد مختلف يك يا دوصفت را لحاظ مي كنيم  بگونه اي كه آن وصف مشترك بين آن افراد و مصاديق باشد و در واقع در تجريد وصف جنبه كلي داردو شامل افرادمتعدد ميشود.بيش از يكي . مثل خصوصيت دانشجويي براي افراد اين كلاس.

تعميم : هرگاه يك وصف يا مفهومي به افراد گوناگون نسبت داده شود و از حالت خاص و شخصي خارج گردد اين ويژگي را تعميم ميگويند.مثل اينكه مي گوييم همه همسايه ها تا 40 خانه حق همسايگي دارند. يا مثلا مورد اعتماد هستند.

استنتاج: هرگاه قوه عاقله مقدماتي را كنار يكديگر قرار دهدو بر اساس اصول و ضوابط نتيجه گيري كند:

العالم متغير كل متغير حاد  نتيجه ميشود: العالم حادث..

والسلام